یادداشت
یادداشت

یادداشت

نمایش

در تماشای "باغ فینزی کونتینی ها"، تماشاگر جمله می بیند. نه که حجم گفتگوها زیاد باشد(کم هم نیست) و بخواهد پیش برنده تر از دیدنی ها باشد (که هست)؛ تماشاگر می بیند " کلافه پنجره را گشود و به هوای تازه شب پناه برد" یا " ناگهان لکه سفیدِ متحرکی روی چمن ها توجهش را جلب کرد" یا "و اضافه کرد" یا .... ذوقِ ادبی و شاعرانه ی تماشاگر می تواند کلمات را تغییر دهد و جمله ها را سبک تر و سنگین تر کند اما نمی تواند جوانی که پنجره را باز می کند یا دختری را که در باغ می دود یا تصمیمی برای گفتنِ افزودنی ای را جایگزینِ شرحِ اعمال کند. تماشاگرِ "باغ فینزی کونتینی ها" فیلمی ساخته ویتوریو دسیکا نمی بیند، کتابخوانی او را تماشا می کند یا یادداشت برداری های او از کتابی را.


The garden of Finzi-Continis/ Il giardino dei Finzi-Contini(Vittorio De Sica)-1970

 

پاسداران فارسی

کارمند رسمی دولت یا هر بخش خصوصی گردن ستبری باشید "حقوق" می گیرید. به طور غیر رسمی و پاره وقت در خدمتشان باشید "حق الزحمه" می گیرید. نویسنده باشید "حق التالیف" می گیرید و آموزگار که باشید "حق التدریس".در موسسات خوش بر و روی زنجیره ای شوخ طبع مثلا با تابلونوشته "keep calm and learn languages"، خدمت رسانی کنید "payment" می گیرید و اگر پزشک باشید، "حق ویزیت"؛ ولی اگر کارگر ساده ساختمانی یا نظافتی باشید "دستمزد" می گیرید. بعد می مانید که چرا نمی توانید فارسی را پاس بدارید؟… خب شغلتان را درست انتخاب نکرده اید!


میرا

گاهی به آنی هال(وودی آلن) برای سه شنبه های تمرین نقد و نگاه

"آنی هال" مثال نقضی است برای هر آن کس که گمان میکند پر دیالوگ بودن فیلمنامه به تولید نمایشنامه ای رادیویی ختم خواهد شد تصویربرداری شده برابر پس زمینه هایی سرگرم کننده تر از استودیوی صدا. کافی است لحظاتی چشمهاتان را ببندید و فقط بشنوید. گفتگوهای "آنی هال" شما را به هیچ کجا نمی برند، حتی به درون قصه. شما به پس زمینه، لباسها، شمایل و حالات بازیگران دیالوگ دار و بی دیالوگ، اصلی و فرعی و حتی صرفا پر کننده صحنه احتیاج دارید تا به درکی از آن چه می گذرد برسید.حتی و به ویژه هرجا که شخصیت رو به شما(تماشاگر) می کند و فقط حرف می زند. وقتی که شخصیت چشمهاتان را جستجو می کند و می شود تماشاگرتان. در این زمان اگر چشمهای شما بسته باشد، رویتان را برگردانده باشید به سوی خروجی سالن سینما، صفحه تلفن همراهتان، کتری توی آشپزخانه یا باران پشت پنجره یا ... شخصیت نگاهتان را از دست می دهد، با صفحه شفاف بینتان حرف می زند، شما و فیلم باهم می میرید و کلمات معلق می مانند. چنین اتفاقی برای نمایش رادیویی نمی افتد، حتی اگر شنونده اش اتاق را ترک کند یا به خواب برود. نمایش رادیویی در جستجوی شنیده شدن نیست، حیات از خوانده شدن می گیرد؛ مخاطبش مجری اوست.


Annie Hall(Woody Allen)-1977

ساختن

مهم نیست شخصیتتان می تواند یا نمی تواند. همین که می خواهد* کافی است: شما یک قصه دارید. تعریفش کنید!


 

Alice (Woody Allen)-1990


* "خواستن" همیشه به فتح قله های موفقیت با هر تعریفی که شما و مجلات هدایتگرتان از این کلمه (برای کسانی که حافظه کوتاه مدت ضعیفی دارند تصریح کنم که همان موفقیت را می گویم.) دارید و داشتن و انباشتن هرچه بیشتر هر آنچه در مالکیت شما و همسایگانتان است(مثل مرغ و غاز)، نیست. مرگ هم خواستنی است، از دست دادن هم، باختن هم، نداشتن هم، کلی نخواستنی های دیگر خیلی از شماها هم.

 

هویت

دو بار وسط باز تماشای "آنی هال" خوابم برده و هنوز این تماشا به تَه نرسیده (و کی می دونه چند تا خواب دیگه تو پیشونیِ این تماشا نوشته شده!). شاید...فقط شاید این جز خستگیِ من کمی هم از معجزه نبودن فیلم خبر بده؛ شایدم نده ولی خب من تاییدی می گیرمش بر شناختنِ وودی آلن با "رز ارغوانی قاهره" و نه با شناسنامه ی شناس تَرِش!


 

Annie Hall(Woody Allen)-1977

The purple rose of Cairo(Woody Allen)-1985

 

موسیقی

هیچوقت نصرت فاتح  علی خان را همراهتان به پیاده روی نبرید. من می برم. به خصوص اگر آدم حسابی هستید (عوامل متعددی می توانند صفت حسابی برای آدمی زاد تولید کنند. به کار بردنِ ترکیبهایی نظیرِ "به مثابه" یا "ساز و کار"  در انواع و اقسام یادداشت ها، داشتنِ شغلِ دارای ساعتِ کار معین و ترجیحا کارتِ حضور و غیاب ، مالکیت بر کفش مجلسی و صد البته داشتنِ هرگونه تماسِ فیزیکی و مجازی و احساسی و فکری با هرگونه آدمِ حسابی از مشهورترین و معمولترین این عوامل هستند). من نیستم. او از راه رفتن پرواز می سازد و خب آدم، خصوصا اگر حسابی باشد، بال که ندارد! دو تا دستِ کوچک برای حملِ سبکیِ تحمل ناپذیر هستی دارد و بس.


 

حاشیه: ترکیبِ سه کلمه ایِ آشنایتان بر زبانِ کوردلی غافل از محتوا جاری شده و صرفا بازیِ زبانی است. 


گفتگو

می دونید چرا بعضی شبکه های اجتماعی به شما فقط امکانِ اعلامِ دوست داشتن (به زبان آدم های پیشرفته "like"*) میدن و نه دوست نداشتن؟ آفرین! چون در جامعه مدرن فقط میشه موافق بود، فقط میشه همرنگ بود. مخالفت چیز نفرت انگیزیه که به سنت آلوده است و با لباسِ فرم یا بی لباسی عمیقا در تضاده. پس شما یا دوست دارید و شمرده میشید یا دوست ندارید و خارج از آمار میمونید.

البته اگه اصرار داشته باشید احتمالا همون شبکه های اجتماعی به شما اجازه میدن نظر مخالفتون رو به صورت تشریحی اعلام کنید تا کاملا درک کنید که دوست نداشتن و مخالفت، کار وقت گیریه و ناسازگار با سرعتِ مدرنیته!

 

_____

* مثلا اگر شما ایتالیایی زبان باشید و به زبان خودتون وارد شبکه اجتماعی بشید، زیر پستها نوشته "mi piace" و نه "like" احتمالا واسه اینکه ایتالیاییها مردمان عقب مانده ای هستن و به خوبی ما ایرانی ها با پیشرفت ارتباط برقرار نکرده ن و ترجمه "like" و امثالش اونقدرا هم به نظرشون مسخره نمیاد.


اودیسه 2015

فیلم در یک فضای نسبتا رئالیستی آغاز می شود. یعنی در گوشه ای از طبیعت و در لباسهای خشن، طبق عادت بصری مخاطب. کمی بعد پیازی که برای اشک گرفتن از مخاطب لازم است متولد می شود: دختربچه ای فاقد قدرت تکلم. هر آنچه مخاطب برای خرج کردن احساسات لازم دارد در این موجود هست: لطافت جنس، نقص و کوچکی. بعد یک سفر زنانه  لطیف از یک مرز مردانه خشن(پاکستان-هندوستان در منطقه کشمیر) به جایی پر از رنگ و النگو و مصنوعات(هندوستان) و ترتیباتِ لطیفِ جانواردارِ جا ماندنِ طفلِ معصوم در همین سوی مرز و از راه رسیدن قطار سرنوشت و پیاده شدن دخترک زیر سایه هانومان!

و بهای* وارد می شود! 

خب من می توانم داستان را با همین لحن تا به پایان روایت کنم و هواداران کیشلوفسکی را راضی نگهدارم و پیوند بخورم به جامعه روشنفکری، حتی با وجود این حقیقت که به جای مثلا "شانس کور" نشسته ام به تماشای "بجرنگی بهای جان" . اما من که نمیخوام شما خیال کنید از تماشا و پسندیدن این فیلم خجالت زده ام و در صدد جبران برآمده ام؛ پس توجهتان را جلب می کنم به اینکه فیلم چطور دنیایش را قدم به قدم ترسیم کرده تا معیار باورپذیری و منطق آن چه در پی می آید دیگر خانه شما و خبرهای هفت بامداد و رقم های توی حساب ها و مباحث توی کلاسها نباشند. همین سفرِ ساده ی از طبیعت به مصنوعات کفایت می کند برای اینکه دنیای پشت در سینما، پشت در باقی بماند اما فیلم، ساختن دنیایش را حتی پیشتر از این شروع کرده است با انتخاب عنوان آهنگین "بجرنگی بهای جان" و کنار هم قرار دادنِ حالتِ صمیمانه ای از نام غیر رسمیِ یکی از خدایان و نام غیر رسمی یکی از ستارگان سینما* (عنوان توضیح بیشتری می طلبد ولی توضیح بیشتر به مخاطب جدی تر نیاز دارد)که ورودِ همزمانی دارند به فیلم با جشنی و ترانه ای که سلفی گرفتنِ مردم با خدایانِ نیک و بد را ممکن می کند! بعد از این اگر شما هنوز از فیلم انتظارِ منطقِ دو دو تا چهارتا و نه منطق جنگ پادشاه میمونها با اهریمنِ 10 سر را دارید(منطق فیلم چیزی بینابینی است طبیعتا به ویژه به سببِ سفرِ بازگشتی به سوی دیگرِ مرز و رئالیته ابتدایی) و دلتان حماسه نمی خواهد، خب توی این سالن چه کار می کنید؟ تلویزیون خانه تان را روشن کنید و سریالِ خانوادگی یا پلیسی تماشا کنید. اگر اینجایید دنبال عیبِ دیگری بگردید، چیزی ناسازگار با منطق فیلم و دنیایی که در آن 20 دقیقه ابتدایی تولید کرده است.


برای تماشاگران گدار و آنتونیونی: این آقای وسطی سلمان خان است و آن کودکانِ اطرافش برای جشنی به چهره هانومان درآمده اند و این تصویر از ترانه selfie le le re(سلفی بگیر) که صحنه ورود پاون(یعنی همان شخصیتی که سلمان خان ایفاگرِ نقشش است) به فیلم است انتخاب شده.

Bajrangi Bhaijaan(Kabir Khan)-2015

____

*bhai (پیداست که به سکون ب) به معنای برادر؛ برای اعضای خانواده بالیوود(مخاطب و دست اندرکار) می تواند به معنی سلمان خان باشد. همان طور که می بینید بخشی از عنوان فیلم هم هست.

 

کودکانه

درباره سامورایی(ژان پیر ملویل) برای سه شنبه های تمرین نقد و نگاه

هر کودکی می تواند با "سامورایی" ارتباط برقرار کند. ارتباطی که الزاما حاصلش دوست داشتن نیست، اما دوست داشتن از نتایج بسیار محتمل آن است. فیلم به گونه ای طراحی شده که بیشترِ دریافتهای تماشاگر از آن دریافت های حواس است. طبیعتا بیش از هر چیز آن دو حسِ تحتِ اختیارِ سینما: بینایی و شنوایی. تماشاگر می تواند در داستان جذابیتی نبیند و حتی آن را دنبال نکند و فراموشش کند؛ مثلِ پرنده ی توی قفسِ توی اتاقِ جف که بی آگاهی از آن چه بر بیرون از اتاق می گذرد، از آن متاثر می شود( و بر آن تاثیر می گذارد) صرفا با حواس. آن همه سیاه و سفید و خاکستری و آبی و طلایی و کمرنگی که فقط لحظاتی به قرمز آلوده می شوند و چشم را به واکنش وا می دارند. آن همه سکوت که از کوچکترین صدایی هشدار می سازد و برایش واکنش می طلبد. آن همه در که بسته و باز می شوند و چیزهایی برای پنهان و آشکار کردن دارند و باید مدام در حالتِ آماده باش بود برای مواجهه با اسرارشان. آن چهره های بی روح و حرکاتِ مکانیکیشان و جملاتِ کوتاهِ صرفا خبررسانشان که از مرگ تنها نشانه ی زندگی را می سازند. آن سفر در لوکیشن های متعدد که متنوع نیستند و آرایششان یکی است و رفتن را بسیار از رسیدن دور نگه می دارند. شناختِ جهان پیش نیازِ درک هیچ کدام از این ها نیست. "سامورایی" جهانی می سازد و تماشاگر را به درونش می برد. انگار هر کودکِ بعد از تولدی که جهانِ من و شمای بزرگسال را لحظه به لحظه کشف و لمس و درک می کند، تماشاگرِ سامورایی، جهانِ فیلم را کشف و لمس و درک می کند. کودک باشد موفق تر هم هست چون جهان بینیِ از پیش آماده شده ای ندارد تا درگیرِ مطابقت دادن و رد و اثبات باشد و به یافتنِ تضادی، تناقضی سرخورده، مقاوم یا گریزان شود.


The Samurai/Le Samouraï(Jean-Pierre Melville)-1967

 


بی خیال! دوستش داشته باش!

یک مشت موجود مخوف داریم و عده ای آدم نازنین. آدم های نازنین هنرمندند و آدم های مخوف اداره کنندگان جامعه ای که آدم های نازنین ناچارند در آن زندگی کنند. آدم های مخوف اصولا بهره ای از هوش نبرده اند. بخشی از ماموریت حساس امنیتی را می سپارند به جوانک پر حرف پر خوری که به یک اخم می شود به هر اطاعت و فراموشی وادارش کرد. اینقدر به پاک دلیِ جاسوسشان مطمئن هستند که به راحتی هر مزاحمی را از دست و پایش دور می کنند و به هیچ وجه نیازی به نظارت روی کار او نمی بینند و حتی یک نوار هم از آن همه صدا که او باید بشنود ضبط نمی کنند، صرفا برای مطالعات ثانویه و اصلا احتمال نمی دهند که آدمی زاد، جاسوس و متخصص استراق سمع هم که باشد بعد از مدت زیادی سکوت شنیدن شاید به خواب برود و جملات مهمی را که بعد از سکوت به زبان می آیند را نشنود. یکی از آدم های مخوف متحول می شود چون معاشقه آدم های نازنین را شنیده است و ناگهان به دلیل نازنین بودن آدم های نازنین به تمام آن چه که  تدریس می کرده است بی اعتقاد می شود و خیلی بهتر از این نازنین هایی که ناگهان انقلابی شده اند چون ناگهان یکی شان خودش را سر به نیست کرده است، مبارزه می کند. با همه این ها باید کنار بیاییم و بگوییم هیچ اشکالی ندارد خیلی هم خوب است که آدم بدها احمق باشند وگرنه صبح امید از کدام پنجره بدمد؟ شعارهای آدم های نازنین هم نباید خسته مان کند و تکراری به نظرمان بیاید چون داستان عشق آتشینی که با شنیدنِ صرف به وجود آمده است چنان که عاشق را تا پای قربانی کردن همه چیز پیش می برد و دست آخر مثل هر عاشقانه تراژیک کلاسیکی، مرگ دست کم یک سوی رابطه عاشقانه و نرسیدنی هم دارد، داستانی ستودنی است و با ظرافت هایی هم روایت شده است. این اندازه اغماض را من هم در خودم سراغ دارم. به راحتی می توانم حفره های عظیم دراماتیک و منطقی و تکنیکی فیلم هایی را که دوست دارم ببخشم به آن بخش از باقی عمرم که همراهیم می کنند. زندگی دیگران بین این فیلم ها نیست. چون پیداست که می شد بدون از میان رفتن کیفیت تغزلی فیلم،از تقریبا تمامی شعارها صرف نظر کرد، آدم های باهوش تری برای کنترل سرویس امنیتی تصویر کرد یا حتی در بیشتر موارد از به نمایش گذاشتنشان صرف نظر کرد و به تماشاگر اطمینان داشت در قضاوت درباره سیستمی که استراق سمع را به عنوان ابزار کنترلی به کار می برد، به هر دلیلی. و نتیجه می گیرم چنین نیست چون شعارها دست کم به همان اندازه شعرها برای سازندگان اهمیت داشته است و دوست نداشتنشان می تواند دلیلی باشد برای دوست نداشتن این مجموعه شعر و شعار.


the lives of others/ Das Leben der Anderen ( Florian Henckel von Donnersmarck)-2006

 

برادر

بجرنگی بهای جان" آشکارا پاسخی است به "پی کی". صداقت، تنوع مذاهب، رسانه(و خبرنگار) و مرز هند و پاکستان عناصر مشترک پایه ای هر دو فیلم هستند. نگاه "بجرنگی ..." انسان دوستانه تر است، برای تنوع عقاید احترام قائل است، بومی تر و ظریف تر است. نویسنده، صداقت را چون سلاح ناشناخته ای از سیارات دیگر به زمین وارد نکرده است،بلکه چون رفتار ناهنجار اجتماعی و غیر مدرن در یکی از اهالی نه چندان تحصیل کرده و نه چندان تیزهوشِ(ولی نه ابله و کندذهن و بیمار و دارای سایر نواقصی که عادت کرده ایم در انواع روایات معناگرا معرف نیکی بدانیم) سرزمین هفتاد و دو ملت و مومن به یکی از بسیار خدایان این سرزمین به نمایش گذاشته است. خدایی که برای ما بیگانگان کمتر شناخته شده است و به خاطر ظاهر نه چندان سرگرم کننده و نه چندان رمانتیکش حضور سینمایی چشمگیری نداشته پیش از این و تمسخر احترام معتقدینش به او یادگاری بسیاری از توریستهای از هندوستان گذشته است: هانومان(بجرنگ بالی)*. تفاوت ظاهری مذاهب را ابزاری نجات بخش و راه گشا دیده و یاری دهنده در تولید و شناخت هویت فردی. رسانه و خبرنگار را در هر سه وضعیت خنثی و ناتوان و متاثر، ابزار شستشوی مغزی، دروغ پراکن و موثر، منعکس کننده وقایع، از بین برنده مرزها، نزدیک کننده انسان ها و باز هم موثر نمایش داده است، بدون تغییر رسانه و خبرنگار. مرز سازنده دو تیم کریکت و سرگرمی ساز و شوق آفرین، دیواری است بین انسان ها، ابزاری است باز در خدمت هویت، عاملی است خطر ساز و کشنده و در عین حال نقطه ای برای پیوند. همه، با آن شورِ قوالی در درگاهی** که داستان را در مسیرِ گشوده شدنِ گره ها و سرازیریِ پایان قرار می دهد، ساخته و رامِ دست انسان می شوند (که بوده اند).

و بعد، یک پایان حماسی و احساسی، از همان هایی که می شود برای فیلمی با دست کم یک میلیارد مخاطبِ خاص انتظار داشت. اما "بجرنگی..." کلاس درس نیست که با اعلامِ پایان، با بسته شدنِ کتاب ها و دفترها تمام شود و توی کیف ها برود و بماند تا اگر تماشاگر، دانش آموزِ کوشایی بود یا اگر مبحث برایش پیچیده بود بعدا سر فرصت باز با دفترها و کتاب ها از کیف بیرون بیاید و مرور شود، یادداشت برداری شود، به نشانیِ این معلم و آن معلم و این مرجع تقلید و آن مولوی و ... برده شود. "بجرنگی ..." تمام نمی شود، در ذهن تماشاگر، فرهیخته، نادان، بی سواد، آموزگار،کودک، جوان، کهنسال،...باز آغاز می شود و او را به مرورِ بی وقفه (بی وقفه ای از پایان فیلم) فیلم، خود و جهان وا می دارد . "بجرنگی ..." در منطقه بی طرف بین مرز هند و پاکستان، در نقطه ای متعلق به جهان پایان می گیرد! 


"بجرنگی..." پیچیده و دشوار فهم نیست اما شناخت مختصری از اسطوره های کهن و نو (اگر وجود دارند) به آدم های بالا کمک می کند تا به عمق دریافت و ادراک آدم های پایین از این فیلم نزدیک شوند.

 

Bajrangi Bhaijaan(Kabir Khan)-2015

______

*هانومان در قالب میمون مجسم می شود.

*درگه یا درگاه چیزی است در مایه های خانقاه خودمان.


فیلم

هرکسی(این همینجوری برای زیباسازی است و کیست که نداند بسیاری اهالی جهان گرفتارتر و بزرگ تر از آن هستند که در این نوشته جا بگیرند)چند تا صحنه فیلم هندی گوشه ای از ذهنش آرشیو کرده تا به وقت نیاز برای دست جمعی خندیدن به بلاهت این سینما از گنجه بیرون بیاورد و دل جماعتی را شاد کند. یکی از آن خوب خوبهایش که من برای هم نشین های خیلی ویژه کنار گذاشته ام و خوب بهش رسیدگی می کنم تا همیشه طراوت خودش را حفظ کند جایی است که دختر خانم دنیا ندیده و تقریبا غارنشین فیلم از آقا پسر جهان دیده و تحصیل کرده و انگلیسی گوی عاشقش قرار است رانندگی یاد بگیرد. ماشین قرمز؛ دختر قرمز؛پسر قرمز؛ لوکیشن جایی نزدیک قله کوهی با جاده پیچ در پیچ بر تنه! معلوم است دیگر: ماشین از ترمز خارج شده، دختر خانم و ذوق ماشین بازیش را می برد به سویی که قانون جاذبه امر می کند و جوان رشید دوان دوان به تعقیب بر می آید. دخترک جیغ کشان دستها و پاها را هی تکان می دهد و نام پسرک را فریاد می کشد و ماشینک هم آگاهانه همه پیچهای جاده را با مهارت طی می کند تا جوانک از بیراهه هی راه او را قطع کند. انگار ماشین رقیب عشقی باشد و دزد معشوق. عشق راستین تر پسر بالاخره جایی که نیروی شیطانی ماشین او را(همان خودروی قرمز رنگ پسرک را.یعنی از صنعت تشخیص بهره برده ام!!) از پیچیدنِ پیچ وا می دارد و میل به ورود به دره می کند، او را (پسر را.یعنی از هیچ صنعتی بهره نبرده ام) پیشتر به لب دره می رساند تا دست ها را باز کند و فداکارانه سر راه ماشین بایستد. هان؟ پسرک پیروز می شود و اتومبیل دیوانه ی سرکش را چون قهرمانان رودئو* رام می کند؟ من چرا باید گوشه ای از ذهنم از این صحنه پرستاری کنم اگر مخاطب پیش از روایت من به اوج و پایانش رسیده است؟ شاید چون پایان جور دیگری است و ناگهان پاهای در هوا معلق دخترک از بی هدف وول خوردن و پایل(پابند) را به صدایی درآوردن که موسیقی مجالِ شنیدنش را نمی دهد، منصرف می شوند و یا از هراس سقوط، یا از وحشتِ کشتنِ قهرمان این همه پیش از رسیدن به طول مناسب برای نمایش فیلم در سینما یا صرفا به فرمان فیلمنامه نویس دنبال زمین می گردند و روی ترمز فرود می آیند و همه قرمزهای توی صحنه را نجات می دهند.

نتیجه گیری اخلاقی این که تماشاگر در چنین فیلمی در جستجوی واقعیت نیست که از نیافتنش سرخورده شود. خواهنده ی معجزه نیست تا به یافتنش آسودگی را تجربه کند. هم بازیِ تصویر و تصور است بی هیچ تضمینی در دستاورد. 


Kurbaan(Deepak Bahry)-1991


آموزش و پرورش

خشونت دلیل نمی خواهد. ذاتی و غریزی و طبیعی است. مثل تمام امیال و امکانات غریزی دیگر قابل کنترل و سازماندهی است و می تواند سر از مدرسه در بیاورد و تعلیم شود. آموزش نظری هم که مدت هاست جای خودش را به پژوهش و عمل داده است. خشونت را می توان سازمان دهی و برنامه ریزی کرد؛ در همان لباس فرم، با همان رعایت ترتیب تحصیل و تفریح در ساعات تقسیم شده با زنگ ها و درها و دیوارها و سکوت و نظم. آموزگاران و مسئولین شگفت زده خواهند شد از نبوغ دانش آموزانشان و ابداع شکنجه های متناسب با هر کس و محدوده تحت نفوذ و حکومتش! 

خشونت غریزی است. قادر به اعمالش نیستید بروید دکتر دارو بگیرید همان کاری که برای باقی غرایزتان می کنید!


Even kids started small(Yaniv Berman)-2006