X
تبلیغات
رایتل

پیمایش

پنج‌شنبه 19 مرداد 1396 ساعت 18:11

باران گرفت زیر آفتاب راه میرفتم او قلب های طلایی می فروخت

برچسب‌ها: اضافات

رفت و برگشت

چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 19:59

می رفتم آب می فروختند؛ برمی گشتم همه گل فروش شده بودند.

جنس برتر

سه‌شنبه 10 مرداد 1396 ساعت 01:29

فیلم پر است از زن هایی که به مردها احتیاج دارند: برای این که دوستشان داشته باشند و لباس های گران قیمت برایشان بخرند و سفرهای با حال ببرندشان؛ برای این که بین بی خانمان شدن و سفر رفتن رفیقی بهشان جای خواب بدهند؛ برای این که سیگارشان را روشن کنند؛ برای اینکه سرشان را گرم کنند و باهاشان بازی کنند و کنارشان وقت بگذرانند؛ برای این که آب و نان خود و فرزندشان را تامین کنند. مردها هم به زن ها احتیاج دارند: برای اینکه پولشان را خرجشان کنند و از تماشایشان لذت ببرند؛ برای این که از همنشینی با آن ها فرار کنند و برایشان نقش بازی کنند و بهشان دروغ بگویند؛برای این که فرزندشان را در آغوش بگیرند؛ برای این که هم عمرشان را دقایقی طولانی تر کنند تا جای بهتری بمیرند و همزمان نادانسته به پلیس لو بدهندشان. معمولا این تقسیمات جنسیتی آن قدرها سرم را گرم نمی کنند اما به یاد ندارم کلکسیونی به این پر و پیمانی از زنان ناتوان و ابله یک جا در فیلم دیگری دیده باشم یا حتی شنیده باشم!



The asphalt jungle(John Huston)-1950

برچسب‌ها: دهه 1950، جان هیوستن

reality

شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 23:12

Traps are made to be fallen into.


Naruto:Shippuden


برچسب‌ها: کلکسیون، سریال

a lifetime achievement

یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 11:28


استخوان های شکسته

قصه های نگفته

خواب های ندیده

روزهای آینده

برچسب‌ها: تقویم دیواری، مرداد

ارباب

یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 00:50
وقت خواندن و بعد فکر کردن به "آبلوموف" مبادا به آگافیا بی اعتنایی کنیم و فکر کنیم گوشه آشپزخانه خانه کوچکش در حومه ویبورگ کاری جز پختن پیراشکی و رفوی جوراب و تولید بچه و گریه از او بر نمی آمده و نمی آید. اصلا همین ایشان تولید کننده آبلوموف است. فراموش نکنیم آخرین فرزندی که به دنیا آورده را چه می نامند! عملا او یک آبلوموف ساخته است. گیرم این یکی را نجات می دهد و می شود امیدی داشت که با نیمه اولِ نامش و تحولات اجتماعی قابل پیش بینی(که البته امروز برای ما تاریخ است و نه پیش دیدن) عاقبتی پر تحرک تر از والدش داشته باشد. آگافیا ارباب نیست. اما به ارباب معتقد است و کیست که نداند اعتقاد قوی ترین مولد و محافظ است. آبلوموف ارباب است و ارباب می ماند چون آگافیاها به مفهوم ارباب اعتقاد دارند. آبلوموف کاری نمی کند چون همه کارها را آگافیا انجام می دهد. کنار او امن است چون نیازی به حرکت نیست، همه حرکات را او انجام می دهد. نیازی حتی به خواستن چیزی نیست، خواهش را او خود می سازد و خود رفع می کند. آگافیاها مدام آبلوموف تولید می کنند و مدام آن ها را از خود دور می کنند و نمی گذارند که آنها معنای نیاز و شکل های ممکنِ حرکت برای رفع آن را بیاموزند. آگافیاها محتاج ارباب هایی هستند تا به حرکت آن ها معنا بدهند دلیلی شوند برای زندگیشان. ما هم بیشتر آگافیا هستیم تا آبلوموف. برایمان با شکوه تر است که خیال کنیم دومی هستیم و کم تحرکیمان را به بی تفاوتیمان نسبت به هستی تعبیر کنیم(نه به داشتن خدمتگزاری که وظیفه نگران هستی بودن را به او تفویض کرده ایم چنان که آبلوموف کرده) ولی همه در خدمت اربابی، معنا را از او جذب کرده ایم و دنبال نان و آبمان جایی می دویم. اربابمان شاید اتاقی و ربدوشامبری و حتی قامتی نداشته باشد ولی چیزی هست و نامی هم دارد. خوب دنبالش بگردیم و دست کم خودآگاه خدمتش کنیم یا که بشوریم و از پا بیاندازیمش و آزاد شویم و ببینیم که هنوز هم می توانیم زنده بمانیم؟

pulp

شنبه 31 تیر 1396 ساعت 00:33

تمامی "عامه پسند" یک توهم است. یک توهم هالیوودی. یا با این مساله کنار می آییم و تا به پایان داستان می رویم و با خودمان تحلیل های روان شناختی می کنیم(چه سواد دانشگاهیش را داشته باشیم و چه نه)؛ یا با آن کنار نمی آییم تا هر جای داستان که شد(گیرم تا همان پایان) کشان کشان می رویم و به خودمان دری وری می گوییم که چرا یک کتاب ارزش دستمان نگرفته ایم. توهم هالیوودی پر است از مزخرفات پر زرق و برق، تمامی خواسته های بشر در مبتذل ترین شکل ممکنشان مشترک بین کارتن خواب و پنت هاوس نشین، دانشمند هسته ای و زباله جمع کن و هر دو قطبی که بلدید و تمایل دارید که سر هم کنید؛ و به هر حال بینشان قرار می گیرید!

چان خان

پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت 00:48

از همان اوایل که به طور جدی با سینمای عامه پسند هند یا همان فیلم های ماسالا آشنا شدم، جای خالی جکی چان را توی این سینما حس می کردم. اگر قدرتی داشتم که یعنی یک عالم پول و یکی دو تا آشنای گردن کلفت بین سران قبایل بالیوودی، حتما ترتیب فیلمی با جضور سلمان خان و جکی چان را می دادم. البته اگر ماشین زمان هم می داشتم این ترتیبات را دهه 1990 اتخاذ می کردم. که خب هیچ کدام را نداشته ام تا به امروز. حالا یک کارگردان هنگ کنگی زحمت کشیده و سینمای عامه پسند هنگ کنگ و هند و آمریکا را به هم پیوند داده و معجون "کنگ فو یوگا" را از آن بیرون کشیده و یک جاهایی به این آرزوی من نزدیک شده،البته از راه خیلی دور! او هم مثل همه بیگانگان دیگری که با پس زمینه هندوستان فیلم ساخته اند، نگاهی کاملا توریستی به این کشور دارد. توریست ها با هم فرق دارند و نگاههایشان هم با هم فرق دارد اما در هر صورت جز لایه ای سطحی هیچ کدامشان هیچ نمی بینند. حتی ژان رنوار در "رودخانه" هم در حد توریستی که مطالعاتی درباره هند داشته باقی می ماند. زیرکی او تنها اینجاست که داستانش را با انگلیسی های توی هند روایت می کند و نگاه بیرونیش این طور توجیه می شود. نگاه این دوستان هنگ کنگیمان اما می ماند در حد همان چند گشت نیم روز شهری با راهنما و بدون ناهار که البته این ها هم توجیهش را دارند و شخصیت هایشان واقعا توریست هستند و اولین نگاه را دارند به هندوستان می اندازند و خب سوار فیلم هم می شوند و توی قلعه هم می روند و ... . ولی این آن خوابی نیست که من این 7 ساله دارم می بینم. هنوز باید صبر کنم و آرزو که تا قدری چالاکی در این دوست کنگ فو کارمان باقی است یکی از ماسالا سازهای حسابیِ هندی با نگاه وطنی بیاید و این خطر را بپذیرد که یکی از سوپراستارهای فیلمش را از بیرون بیاورد و کلی پول را به جای جیب یک خان در جیب یک چان بریزد و سود کمتر ببرد از فروش نامطمئن محصول نهایی! 



kong fu yoga(Stanley Tong)-2017

برچسب‌ها: دهه 2010

اعترافات

چهارشنبه 28 تیر 1396 ساعت 15:25

من و ساتیاجیت رای رفقای خوبی هستیم.  او فیلم های خوب ساخته و برای من گذاشته و رفته ، من هم تا جایی که می توانم خوب می بینمشان و دوستشان دارم. تا اینجا هم بین خودمان بماند همه کارهایش را از سه گانه "آپو" که معروف ترین ساخته هایش در ایران هستند بیشتر پسندیده ام. اما خب یک چیز دیگر هم حالا باید بین خودمان بماند و آن این که این "چارولاتا"یی که گویا در سطح بین المللی به پخته ترین ساخته او می شناسندش و خودش هم جایی از بیشتر دوست داشتنش گفته را کمتر از مثلا "نایک" دوست دارم. ایده "آنا کارنینا"یی داستان خب خیلی باب طبع من نیست اما راستش حالا باید اعتراف دیگری هم به اعترافاتم ضمیمه کنم که پیچیدگی روانی چارولاتا را به مال آنا ترجیح می دهم و طراحش را موفق تر می بینم. متن فیلم شعارزدگی هایی هم دارد که خب گاهی الزاماتی بوده برای تامین بودجه و گاهی هم احساس رسالت نویسنده که در "نایک" و "بزدل" و حتی "اتاق موسیقی" هم می شود نمونه هایشان را یافت. شاید اتفاقا از این لحاظ سه گانه آپو پاک تر بودند.



charulata/the lonely wife(Satyajit Ray)-1964


 

برچسب‌ها: دهه 1960، ساتیاجیت رای

speaking a language

دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت 19:15

-Do you speak russian?

-No

-Where is Isfahan?

-Iran

-Iran?!

fact

پنج‌شنبه 1 تیر 1396 ساعت 17:18

نگاه کن

زیر هر نوری، توی هر گوری

نه تن به تن،

نگاه به نگاه  

تاریخ در تولد مدام است



The Grandmaster(Wong Kar Wai)-2013

holly

سه‌شنبه 16 خرداد 1396 ساعت 14:29

با این که هنوز فیلم "صبحانه در تیفانی" را ندیده ام، تنها علم به این که این فیلم وجود دارد و ادری هپبورن هم همین طور، باعث می شود که در خط به خط داستان، از همان اولین پاراگراف مدام هالی را در قالب او مجسم نکنم. انگار این شخصیت آفریده شده که روزی ادری هپبورنی بشود جسمش و برود روی پرده سینما و بعدش هم روی انواع مانیتور کوچک و بزرگ دیگری که قرار است اختراع شوند! تقریبا هیچ کدام از چهره های بازیگری که تا به امروز می شناسیم از پس هالی بر نمی آیند. نه از بابت مهارت های بازیگریشان؛ صرفا از بابت ویژگی های فیزیکیشان(و البته اجابت خواسته های امروزین مخاطبانشان). پر کردنِ بخش امتیازآور اغواگری و روان پریشی همه را به خود مشغول می کند و معصومیت و کودکیش می ماند برای طبیعت ادری هپبورن تکرارنشدنی.

برچسب‌ها: داستان، ترومن کاپوتی

شرایط

پنج‌شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 20:06

سلاح ها همیشه از نگاه ها پررنگ ترند.



Inglourious Basterds(Quentin Tarantino)-2009

( تعداد کل: 312 )
   1       2       3       4       5       ...       24    >>