X
تبلیغات
رایتل

fact

پنج‌شنبه 1 تیر 1396 ساعت 17:18

نگاه کن

زیر هر نوری، توی هر گوری

نه تن به تن،

نگاه به نگاه  

تاریخ در تولد مدام است



The Grandmaster(Wong Kar Wai)-2013

holly

سه‌شنبه 16 خرداد 1396 ساعت 14:29

با این که هنوز فیلم "صبحانه در تیفانی" را ندیده ام، تنها علم به این که این فیلم وجود دارد و ادری هپبورن هم همین طور، باعث می شود که در خط به خط داستان، از همان اولین پاراگراف مدام هالی را در قالب او مجسم نکنم. انگار این شخصیت آفریده شده که روزی ادری هپبورنی بشود جسمش و برود روی پرده سینما و بعدش هم روی انواع مانیتور کوچک و بزرگ دیگری که قرار است اختراع شوند! تقریبا هیچ کدام از چهره های بازیگری که تا به امروز می شناسیم از پس هالی بر نمی آیند. نه از بابت مهارت های بازیگریشان؛ صرفا از بابت ویژگی های فیزیکیشان(و البته اجابت خواسته های امروزین مخاطبانشان). پر کردنِ بخش امتیازآور اغواگری و روان پریشی همه را به خود مشغول می کند و معصومیت و کودکیش می ماند برای طبیعت ادری هپبورن تکرارنشدنی.

برچسب‌ها: داستان، ترومن کاپوتی

شرایط

پنج‌شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 20:06

سلاح ها همیشه از نگاه ها پررنگ ترند.



Inglourious Basterds(Quentin Tarantino)-2009

آن جا

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 18:17

درباره "زنگبار یا دلیل آخر" نوشته آلفرد آندرش


ما معمولا پوچی را با انفعال می فهمیم. این طور تعلیممان کرده اند خب تا دوستش نداشته باشیم و به پوچ گرایی نرسیم مثلا! ما هم که بچه های درس خوان و حرف گوش کنی بوده و هستیم همین طور فهمیده ایمش اما دوست داشتنش را هم درس گرفته ایم از دیگرانی و نفهمیده چیزی را تجربه نکرده دوست دارند بعضی هامان و ادعایش را هم. مثلا ما حواسمان هست که افرادی در انتظار گودو ایستاده اند و ایستاده اند اما حواسمان نیست که آن ها پوچ گرا نیستند. پوچ گرا نویسنده شان است. او که کاری کرده: مطالب فراوان نوشته و با آن ها جهانی را به تحرک واداشته است. ساده می خواهید پوچی را لمس کنید بفرمایید برویم دوران جنگ جهانی، جایی تقسیم شده بین این ها و آن ها؛ در یکی از مهم ترین دوران های یکی از بزرگ ترین انتظارها؛ انتظاری مدام بی فرجام. تا منتظری به پوچی نرسیده ای. معتقدی به نیروی برتری که سرنوشت تو را تعیین می کند: خوب. دلت که شکست، امیدت که مرد، گفتی که نمی آید و همین است که هست، وقتی که ماندی به پوچی نرسیده ای. معتقدی به نیروی برتری که سرنوشت تو را تعیین می کند: بد. وقتی که شد همین است که هست اما به من چه! آن وقت که نه تحمل و نه انتظار را از وظایف و در تقدیرت دیدی، آن وقت که شدی بی رسالت و بی دستور. آن وقت که زنگبار ماند روی نقشه بی آن که تو را به سوی خودش صدا کند و تو بودی که به سمتش می رفتی یا نمی رفتی، اسم جایی که بهش رسیده ای هست و پوچی.



یافتم

دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ساعت 23:33

قدیم ها هم که توی کتاب خواندن تنبل نبودم دست و دلم به خواندن نوشته های زنان نمی رفت. الآن که تنبل شده ام دیگر 24 بار فکر می کنم قبل از این که نوشته نویسنده مونثی را بگذارم توی صف خواندنی ها. این البته بیشتر از این که از نگاه جنسیتی من آب بخورد از نگاه جنسیتی آن بندگان خدا آب می خورد. خلاصه اش این که یاد گرفته ام دلم هی آه و هی حسرت و هی چند وجهی های عشقی نمی خواهد و مثلا هوای سردتر و شخصیت هایی که دلشان برای خودشان نمی سوزد می خواهد باید بروم سراغ آن جنسی که این جنس خشن صدایش می کند. اما برای این که خودم را متعصب و جنسیت گرا صدا نکنم حتما هر از چند گاهی از بانوان محترم چیزی می خوانم و گاهی هم کشف های بزرگی می کنم مثل "شنل پاره" نینا بربروا. هنوز زود است که بگویم مثل نینا بربروا؛ اما این چیزی است که حتما امتحانش می کنم و بهش امید فراوان دارم. این داستان سرد و سخت مثل زمانه ای که روایتگرش است اصلا مدام توی گوش خواننده اش با صدای زیر فریاد نمی کشد "زنی مرا نوشته است" با کلی صفتهای آشنا برای پر کردنِ جلوی واژه زن. داستان را نویسنده ای توانا درباره بشریت و شرایط حاکم بر زندگیش نوشته است که از قضا هم خودش و هم انسانِ نماینده بشریتش مونث هستند. 

برچسب‌ها: داستان، نینا بربروا

هستی

پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 ساعت 21:48

بودن، رفتن است؛

مردن، بودن.



Death note(Tetsuro Araki)_2006

اندازه

جمعه 18 فروردین 1396 ساعت 16:13

کیم کی دوک فیلمساز مورد علاقه ام نیست. ناتورالیسم توی نگاهش را دوست ندارم؛ همین طور توحش* توی فیلم هایش را. اما تماشایشان می کنم. بهشان فکر می کنم. سرگرم می شوم.

"گارد ساحلی" یکی از این همه است که دوست ندارم اما به راحتی تا به پایان تماشا می کنم به مرزها و مفهوم دفاع و حمله فکر می کنم و دیوانه هایش و دیوانگی شان سرگرمم می کنند. اما دائم به این فکر می کنم که گره های داستان، بهانه های حوادثش و پیش برنده ها چقدر احمقانه اند. گاهی لازم است اگر ایده ای در حد فیلم کوتاه 40-30 دقیقه ای داریم، حتی اگر فیلمساز بزرگی هستیم و کیم کی دوک صدایمان می کنند، همان 40-30 دقیقه را بسازیم و برای بند کردنش سر و پایش را این طور نکشیم؛ گیرم همین بسط های احمقانه داستان را هم بشود توجیه کرد با احمقانه بودن آن مرزها و این اسلحه ها و اصلا خود حیات و بشر و فرو افتادنش از بهشت در حوض ماهی!



The coast guard/Hae anseon(Ki-duk Kim)-2002


* توضیح واضحات: توحش و خشونت دو معنای متفاوتند.

برچسب‌ها: دهه 2000، کیم کی دوک

تغییر فصل

جمعه 18 فروردین 1396 ساعت 00:09

آن چه گذشت...


علی رغم ناباوری های سیندخت خانم که


فروریخت از مژه سیندخت خون                که کودک ز پهلو کی آید برون


رستم از پهلوی شکافته مادر قدم به این دنیای من و شما و شاهنامه میذاره.

این ور سام و زال و خانواده رو در جشن تولد رستم میذاریم میریم اونور که منوچهر داره همین دنیای شما و من و شاهنامه رو ترک می کنه. پسرش نوذر رو صدا می کنه و میگه


چنانچون فریدون مرا داده بود             ترا دادم این تاج شاه آزمود


اما خب نوذر شبیه پدر و پدربزرگ و باقی فامیل نیست و


همی مردمی نزد او خوار شد                  دلش برده گنج و دینار شد


خب مردم هم شاکی میشن و دست به اقداماتی می زنن


بترسید بیدادگر شهریار                             فرستاد کس نزد سام سوار


غافل از اینکه همین کسان میرن میشینن زیر پای سام که آقا ما نوذر رو نخواستیم برمی داریم تاجش رو میاریم میذاریم سر تو.


ادامه دارد...

جایی از جهان

پنج‌شنبه 17 فروردین 1396 ساعت 01:18

"ماما روما" پر است از نشانه های مربوط به مسیحیت، از نقطه های اتصال به گوشه هایی از تاریخ ایتالیا و اروپا. بر پایه فرهنگ ایتالیا ساخته شده وآدم هایش با لهجه صحبت می کنند. اما اگر شما فیلم را دوبله شده به زبان رسمی هر کشور دیگر ببینید، ندانید ایتالیا کجای جهان است و مذهبتان جز از مسیحیت باشد و شناختی از ادیان دیگر نداشته باشید و عمیقا در لحظه حال زندگی کنید و هیچ ارتباطی با هیچ گوشه ای از تاریخ هیچ گوشه دنیا مگر کوچه محل سکونتتان نداشته باشید هم باز از آن سر در می آورید، با قصه ارتباط برقرار می کنید، تاریکی شهر و تنهایی مردمش را می فهمید و کلی چیز دیگر دستگیرتان می شود. این را می گویند جهان شمولی.



mamma Roma(Pier Paolo Pasolini)-1962

بفروش

شنبه 5 فروردین 1396 ساعت 13:49

به راحتی می شود بدون دیدن "فروشنده" مُرد.  البته می شود رئالیسم را از رویش درس داد تا مدت ها؛ اما 50 سال بعد از امروز، فقط قرار گرفتنش در فهرست مجسمه دارها باعث به یاد آوردنش خواهد شد و نه تبلیغاتِ دهان به دهان و قلب به قلب و چشم به چشم و نقد به نقد. "فروشنده" سرگرم کننده است؛ مد روز است؛ ریتم مناسبی دارد؛ بازیگران خوش قیافه و پرتوانی؛ می فروشد. سوال دارد و پس مدتی ماندگاری. شعار دارد پس هواخواهِ سینه چاک و دشمنِ خون ریز و باعث اتحاد و نقل مجالسِ شبهِ گروهک ها. اما با سوالِ جدید، سرگرمی جدید، مد جدید و شعار جدید جایش را فورا به خون تازه خواهد داد و فاقد آن "یک چیز دیگر"، آن "wow factor" و آن "آن" است که پرزور تر از سال ها و بلندتر از شکاف بین نسل هاست.



توضیح واضحات:این کلی گویی است. یادداشت شخصی است. نقد فیلم نیست که باید مستند باشد و تحلیل گر.


فروشنده(اصغر فرهادی)-1395

برچسب‌ها: دهه 1390، اصغر فرهادی

انسان

چهارشنبه 2 فروردین 1396 ساعت 18:15

عود می سوزم بر ساخته هایم

در خواسته هایم



The Grandmaster(Wong Kar Wai)-2013

حکم غیر کلی

پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 ساعت 15:51

موفق ترین شوخی "خوب بد جلف" ادامه داشتنش بعد از شروع تیتراژ پایانی است. نه بابت داستانکی که آن جا شکل می گیرد یا گشودن جمعی از گره هی داستان یا شخصیت پردازی ها و یا بازی ها یا هر امتیاز دیگری که دارد; صرفا بابت همین ادامه پیدا کردن; بابت این که عادت عجیب تماشاگر ایرانی که تیتراژ شروع شده نشده به سمت در خروجی هجوم می برد,همان عادتی که در استادیوم فوتبال هم دقیقه 85 او را به سوی درهای خروجی به حرکت در میآورد*,و خلاصه تعبیر نادرست و معلوم نیست از کجا آمده اش(برای خوانندگان گرفتار, مرجع این "ش" همان تماشاگر ایرانی است)از مفهوم پایان را خیلی جدی به رخش می کشد و باعث می شود دقایقی را ایستاده در صف خروج تماشا کند و رفیقش را فریادکشان به داخل سالن برگرداند. باشد که در آن معنا تجدید نظر کند( که نمی کند).


دیوار

دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 12:47

وقتی ما درباره مثلا آلیا موستافینا فکر می کنیم یا کارولینا کاستنر یا مریل استریپ و ماری کوری و مرضیه و چه می دانم فرح خان فکر می کنیم داریم به یک ورزشکار، بازیگر، دانشمند، خواننده یا کارگردان فکر می کنیم نه به جنسیت صاحب اسم; درست مثل وقتی که به کوهی اوچیمورا، خاویر فرناندز، تام هنکس، گالیله، محمدرضا شجریان یا مثلا امتیاز علی فکر می کنیم. اما در مورد سیمون دوبووار(و بسیاری نویسندگان مونث دیگر) این طور نیست و زن بودن مقدم بر نویسنده بودن است. او زنی است که کتاب هایی نوشته نه نویسنده و متفکری که این بار به جای عادت معمولِ نام های شناخته شده مونث است. جهان بینی او چیزی نیست که با بردنِ نامش به مخاطب منتقل شود، جنسیتش تمام ذهن مخاطب را می پوشاند و هی باید با دستمال گردگیری روی آن ذهن دست بکشی تا روزنه ای برای انتقالِ مفهومی ورای جنسیت، چیزی شاید عمومی تر شاید انسانی و نه صرفا زنانه را با کمک این صاحب نظر منتقل کنی. این است که ناچار نامش می ماند توی گنجه و فقط با موضوع زن و معمول تر با مخاطب زن بیرون می آید. این است که مخاطب بی تفاوت نسبت به جنسیت، یا شاید هم فقط من، که عمر کوتاهی دارد و شانسِ خواندنِ نوشته های محدودی از کل نوشته های عالم را، پیش از انتخابِ نوشته ای با نامِ زنانه ای برای مولف بیش از یک بار و گاهی بیشتر از بیش از یک بار فکر می کند. برای همین اگر مثلا "مرگی بسیار آرام" برای خواندن انتخاب شد باید راحت تر بشود در صفحاتش به چیزی عمیق تر از "من زنی مدرن هستم و مادرم زنی سنتی بود و خواهرم زنی کلیشه ای است" رسید تا بار بعد، قبل از برداشتنِ نوشته، دست کم یک بار کمتر فکر کنی نه چند بار بیشتر. اگر هدفِ زنان نویسنده چیزی جز دیوار کشیدن بین جنسیت ها و تقسیمشان به اول و دوم ، برتر و فروتر بوده است، گمانم فعلا یا دست کم این جا شکست خورده اند.

برچسب‌ها: داستان
( تعداد کل: 302 )
   1       2       3       4       5       ...       24    >>