X
تبلیغات
رایتل

اندازه

جمعه 18 فروردین 1396 ساعت 16:13

کیم کی دوک فیلمساز مورد علاقه ام نیست. ناتورالیسم توی نگاهش را دوست ندارم؛ همین طور توحش* توی فیلم هایش را. اما تماشایشان می کنم. بهشان فکر می کنم. سرگرم می شوم.

"گارد ساحلی" یکی از این همه است که دوست ندارم اما به راحتی تا به پایان تماشا می کنم به مرزها و مفهوم دفاع و حمله فکر می کنم و دیوانه هایش و دیوانگی شان سرگرمم می کنند. اما دائم به این فکر می کنم که گره های داستان، بهانه های حوادثش و پیش برنده ها چقدر احمقانه اند. گاهی لازم است اگر ایده ای در حد فیلم کوتاه 40-30 دقیقه ای داریم، حتی اگر فیلمساز بزرگی هستیم و کیم کی دوک صدایمان می کنند، همان 40-30 دقیقه را بسازیم و برای بند کردنش سر و پایش را این طور نکشیم؛ گیرم همین بسط های احمقانه داستان را هم بشود توجیه کرد با احمقانه بودن آن مرزها و این اسلحه ها و اصلا خود حیات و بشر و فرو افتادنش از بهشت در حوض ماهی!



The coast guard/Hae anseon(Ki-duk Kim)-2002


* توضیح واضحات: توحش و خشونت دو معنای متفاوتند.

برچسب‌ها: دهه 2000، کیم کی دوک

تغییر فصل

جمعه 18 فروردین 1396 ساعت 00:09

آن چه گذشت...


علی رغم ناباوری های سیندخت خانم که


فروریخت از مژه سیندخت خون                که کودک ز پهلو کی آید برون


رستم از پهلوی شکافته مادر قدم به این دنیای من و شما و شاهنامه میذاره.

این ور سام و زال و خانواده رو در جشن تولد رستم میذاریم میریم اونور که منوچهر داره همین دنیای شما و من و شاهنامه رو ترک می کنه. پسرش نوذر رو صدا می کنه و میگه


چنانچون فریدون مرا داده بود             ترا دادم این تاج شاه آزمود


اما خب نوذر شبیه پدر و پدربزرگ و باقی فامیل نیست و


همی مردمی نزد او خوار شد                  دلش برده گنج و دینار شد


خب مردم هم شاکی میشن و دست به اقداماتی می زنن


بترسید بیدادگر شهریار                             فرستاد کس نزد سام سوار


غافل از اینکه همین کسان میرن میشینن زیر پای سام که آقا ما نوذر رو نخواستیم برمی داریم تاجش رو میاریم میذاریم سر تو.


ادامه دارد...

جایی از جهان

پنج‌شنبه 17 فروردین 1396 ساعت 01:18

"ماما روما" پر است از نشانه های مربوط به مسیحیت، از نقطه های اتصال به گوشه هایی از تاریخ ایتالیا و اروپا. بر پایه فرهنگ ایتالیا ساخته شده وآدم هایش با لهجه صحبت می کنند. اما اگر شما فیلم را دوبله شده به زبان رسمی هر کشور دیگر ببینید، ندانید ایتالیا کجای جهان است و مذهبتان جز از مسیحیت باشد و شناختی از ادیان دیگر نداشته باشید و عمیقا در لحظه حال زندگی کنید و هیچ ارتباطی با هیچ گوشه ای از تاریخ هیچ گوشه دنیا مگر کوچه محل سکونتتان نداشته باشید هم باز از آن سر در می آورید، با قصه ارتباط برقرار می کنید، تاریکی شهر و تنهایی مردمش را می فهمید و کلی چیز دیگر دستگیرتان می شود. این را می گویند جهان شمولی.



mamma Roma(Pier Paolo Pasolini)-1962

بفروش

شنبه 5 فروردین 1396 ساعت 13:49

به راحتی می شود بدون دیدن "فروشنده" مُرد.  البته می شود رئالیسم را از رویش درس داد تا مدت ها؛ اما 50 سال بعد از امروز، فقط قرار گرفتنش در فهرست مجسمه دارها باعث به یاد آوردنش خواهد شد و نه تبلیغاتِ دهان به دهان و قلب به قلب و چشم به چشم و نقد به نقد. "فروشنده" سرگرم کننده است؛ مد روز است؛ ریتم مناسبی دارد؛ بازیگران خوش قیافه و پرتوانی؛ می فروشد. سوال دارد و پس مدتی ماندگاری. شعار دارد پس هواخواهِ سینه چاک و دشمنِ خون ریز و باعث اتحاد و نقل مجالسِ شبهِ گروهک ها. اما با سوالِ جدید، سرگرمی جدید، مد جدید و شعار جدید جایش را فورا به خون تازه خواهد داد و فاقد آن "یک چیز دیگر"، آن "wow factor" و آن "آن" است که پرزور تر از سال ها و بلندتر از شکاف بین نسل هاست.



توضیح واضحات:این کلی گویی است. یادداشت شخصی است. نقد فیلم نیست که باید مستند باشد و تحلیل گر.


فروشنده(اصغر فرهادی)-1395

برچسب‌ها: دهه 1390، اصغر فرهادی

انسان

چهارشنبه 2 فروردین 1396 ساعت 18:15

عود می سوزم بر ساخته هایم

در خواسته هایم



The Grandmaster(Wong Kar Wai)-2013

حکم غیر کلی

پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 ساعت 15:51

موفق ترین شوخی "خوب بد جلف" ادامه داشتنش بعد از شروع تیتراژ پایانی است. نه بابت داستانکی که آن جا شکل می گیرد یا گشودن جمعی از گره هی داستان یا شخصیت پردازی ها و یا بازی ها یا هر امتیاز دیگری که دارد; صرفا بابت همین ادامه پیدا کردن; بابت این که عادت عجیب تماشاگر ایرانی که تیتراژ شروع شده نشده به سمت در خروجی هجوم می برد,همان عادتی که در استادیوم فوتبال هم دقیقه 85 او را به سوی درهای خروجی به حرکت در میآورد*,و خلاصه تعبیر نادرست و معلوم نیست از کجا آمده اش(برای خوانندگان گرفتار, مرجع این "ش" همان تماشاگر ایرانی است)از مفهوم پایان را خیلی جدی به رخش می کشد و باعث می شود دقایقی را ایستاده در صف خروج تماشا کند و رفیقش را فریادکشان به داخل سالن برگرداند. باشد که در آن معنا تجدید نظر کند( که نمی کند).


دیوار

دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 12:47

وقتی ما درباره مثلا آلیا موستافینا فکر می کنیم یا کارولینا کاستنر یا مریل استریپ و ماری کوری و مرضیه و چه می دانم فرح خان فکر می کنیم داریم به یک ورزشکار، بازیگر، دانشمند، خواننده یا کارگردان فکر می کنیم نه به جنسیت صاحب اسم; درست مثل وقتی که به کوهی اوچیمورا، خاویر فرناندز، تام هنکس، گالیله، محمدرضا شجریان یا مثلا امتیاز علی فکر می کنیم. اما در مورد سیمون دوبووار(و بسیاری نویسندگان مونث دیگر) این طور نیست و زن بودن مقدم بر نویسنده بودن است. او زنی است که کتاب هایی نوشته نه نویسنده و متفکری که این بار به جای عادت معمولِ نام های شناخته شده مونث است. جهان بینی او چیزی نیست که با بردنِ نامش به مخاطب منتقل شود، جنسیتش تمام ذهن مخاطب را می پوشاند و هی باید با دستمال گردگیری روی آن ذهن دست بکشی تا روزنه ای برای انتقالِ مفهومی ورای جنسیت، چیزی شاید عمومی تر شاید انسانی و نه صرفا زنانه را با کمک این صاحب نظر منتقل کنی. این است که ناچار نامش می ماند توی گنجه و فقط با موضوع زن و معمول تر با مخاطب زن بیرون می آید. این است که مخاطب بی تفاوت نسبت به جنسیت، یا شاید هم فقط من، که عمر کوتاهی دارد و شانسِ خواندنِ نوشته های محدودی از کل نوشته های عالم را، پیش از انتخابِ نوشته ای با نامِ زنانه ای برای مولف بیش از یک بار و گاهی بیشتر از بیش از یک بار فکر می کند. برای همین اگر مثلا "مرگی بسیار آرام" برای خواندن انتخاب شد باید راحت تر بشود در صفحاتش به چیزی عمیق تر از "من زنی مدرن هستم و مادرم زنی سنتی بود و خواهرم زنی کلیشه ای است" رسید تا بار بعد، قبل از برداشتنِ نوشته، دست کم یک بار کمتر فکر کنی نه چند بار بیشتر. اگر هدفِ زنان نویسنده چیزی جز دیوار کشیدن بین جنسیت ها و تقسیمشان به اول و دوم ، برتر و فروتر بوده است، گمانم فعلا یا دست کم این جا شکست خورده اند.

برچسب‌ها: داستان

1395

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 13:35

سالی که دارد تبدیل به سال گذشته می شود، تماشاچیِ تنبلی بوده ام. کم دیده ام؛ بد دیده ام؛ فقط دو تا از آرزوهایم را برآورده کرده ام: onimasa و سه سامورایی یاغی که لذت دیدنشان کمتر از هیجان جستجوشان بود.

پیش از هر چیز، تقدیر و تشکر از خودم بابت ادامه روابط صمیمانه و کشفِ مدامِ ساتیاجیت رای با nayak و kapurush.



کشف سال، هفت روانی و شیوه روایت و طنز و فضاسازی و جهان بینیش، تمام و کمال متعلق به مارتین مک دونا؛ مشترک با بازیِ تاتسویا ناکادای در هاچیکو که در هوادارانه ترین تصوراتم هم بین تواناییهایش نمی دیدم.



وقت تماشای the Darjeeling limitad هم خیلی خوش گذشت ، فقط کمی افراط در پیام رسانی، به حدِ تغییر لحن در بعضی دقایق، میلِ تشکر را کم رنگ می کند اما خب از بین که نمی برد!



عجیب ترین و ماندگارترین تاثیر بر احساسات را confession of pain تولید کرده است که بابتش باید از همه آن هایی که در پنهان کردن معمای واقعیشان بین خطوط داستان و دیگرانی که در آشکار کردنش بین تصاویرِ ضبط و پخش شده سهیم بوده اند تشکر کرد که می شود اکثریتِ قریب به اتفاق اسامی توی تیتراژ، گمانم به اضافه کار وای ونگ!



تقدیر و تشکر در سینمای وطن بینِ سه-چهار فیلمی که دیده شد، حق مسلم ابد و یک روز به نظر می آید و بس؛ بابتِ کلِ ساختارش.



تشکرِ بالیوودی هم طراحی صحنه کوچه و بازارِ ولایتِ آقای سلطان علی خان.


تشکز از عمر جاوید و فیلمی که n بار دیدنش، هر اندازه هم که n بیشتر به سمت بی نهایت میل کند هیچ آسیبی به هیچ کجای روابط فیلم-تماشاچی نمی زند و باز هم می شود حرف تازه درباره اش زد و جور دیگر دوستش داشت هم سهمِ پدرخوانده و پدرخوانده:قسمت دوم و هر آن کس که به هر طریق در شکل نهایی این دو فیلم اثز انگشتی دارد.




برچسب‌ها: اضافات

از شرق و از دور

شنبه 7 اسفند 1395 ساعت 21:36

از چین برای خودم کلکسیون کودک یادگار آورده ام. در تضادند انگار با سردی و بزرگی و قدمت و سکوت و سکون و مقررات و دستوراتِ این سرزمین. گم شده اند انگار بینِ آن همه جمعیت. 




جوان اما نیستند؛ جای پای کل تاریخ مانده توی نگاهشان.




برچسب‌ها: چین، من-کلیک-عکس

پوچیِ معنا

شنبه 7 اسفند 1395 ساعت 12:39

"قول" دنبال حل هیچ معمایی نیست، گیرم خواننده اش باشد. این حق و امکان را البته از خواننده نمی گیرد؛ داستان به او اجازه می دهد که همانی که هست بماند و دنبال نتیجه بازی بگردد و حتی اگر دوست داشت به دستش بیاورد. اما داستان در جستجوی هیچ پاسخی نیست؛ اصلا پرسشی ندارد. زندگی بی معنای عادیِ یکی از افراد بشر، رها بین مرزها و اسیر بین قوانین و عرف و نیازهای اساسی را صاحب معنا می کند و پس محدود به دیوارهای آن معنا و آزاد از قیود سابق چون نیازهای ثانویه تعریف می شوند و آن نیازهای اولیه را چنان زیر سایه می برند که نه به رفعشان احتیاجی است و نه به قوانین تعریف شده برای روش های این رفع نیاز. کم کم این معنا هی بزرگ و بزرگ تر می شود؛ بزرگ تر از خود زندگی و باعثِ فراموشیش. معنای چیزی هم که بی آن چیز نمی تواند به وجود خود ادامه بدهد و نیست می شود. می ماند صاحبِ آن زندگیِ معنادار، بی هیچ! حتی بی میلِ از خود گرفتنِ زندگی، چون داشتنش را اصلا از خاطر برده است. همین جاست تفاوت نقش اولِ "قول" با قهرمان های آشنایی که به پوچی می رسند یا در پوچی زندگی می کنند: معنا خودش سراغ آن ها نمی آید؛ در جستجویش هستند و یا پیدایش نمی کنند یا پیدا که کردند در مسیر وقف خود برای آن معنا دچار سرخوردگی و آگاهی از این سرخوردگی می شوند و به جایی و نتیجه ای می رسند؛ گیرم نامش پوچی و شکلش نیستی باشد.

مدیریت زمان

سه‌شنبه 3 اسفند 1395 ساعت 22:37

دیروز در چشم هایم؛

فردا در دستهایم؛

تنم در امروز.



hard boiled(John Woo)-1992

سو تفاهم

جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 15:30
روشنایی، عدم تاریکی نیست.


In a lonely place (Nicholas Ray)-1950

کلیک

پنج‌شنبه 30 دی 1395 ساعت 11:31

مرکزِ عالمیم؛ هر جا و هر لحظه


( تعداد کل: 296 )
   1       2       3       4       5       ...       23    >>