حالا که داریم روزهای سال را تمام می کنیم تا یک یکانِ جدید بگذاریم برای ترکیب های تکراریِ تاریخِ کنارِ امضاها یا بالای نامه ها و فرمهامان، وقت خوبی به نظر می رسد برای بررسیِ دست آوردهای سینماییِ سال گذشته و تقدیر و تشکرِ بدونِ اهدای جانورهای طلایی و نقره ای و بلوری.
کشفِ "اتاق موسیقی" و تماشای "دنیای آپو"ی ساتیاجیت رای بزرگترین افتخارِ سینماییِ نگارنده در سال گذشته است.

گیرم که من و زاتویچی پیش از این سال، ملاقات هایی با هم داشته ایم، فرایندِ "زاتویچی! من؛ من! زاتویچی گفتنِ معرف و دست دادنِ ما و اعلامِ خوش وقتی یا خوش بختیمان از این آشنایی، امسال رخ داده است و کشف سال قدردانیِ نگارنده، بابتِ وجود داشتنِ این کاراکتر و فیلم شدنش در این همه قسمت در قامتِ شینتارو کاتسو، می رسد به هرکسی که در رخ دادنِ این موارد، نقشی به اندازه حتی خط زدنِ کلمه ای روی کاغذ چکنویس داشته است.

نگارنده از تماشای "هشت نفرت انگیز" بسی خرسند شده و آفرین ها به کوئنتین تارانتینو گفته و هی از او ممنون شده که به این کیفیت (یا با کیفیتی بهتر از این) روح ژاپنی و ایتالیایی در تصویرهایش دمیده و از مد روز دور است. نگارنده، در ضمن، تمایلِ بسیار به تشکر از تیم راث دارد؛ دستِ کم بابتِ شکلِ ادای دیالوگ ها، از سر تا پا!

تاریکیِ تمام و کمالِ "brute force " و غیبتِ قابل قبولِ امید در "نابخشوده" هم چیزهایی هستند که نگارنده بابتِ وجودشان(آخ که چه لذتی دارد به کار بردنِ ترکیبِ "وجودِ غیبت"!) باید از نویسندگانِ مسببشان متشکر باشد و هست.

نگارنده عمیقا از نانی مورتی و هرکسی که او را همراهی کرده است بابت ساختنِ "مادرم" ممنون است که نشان داده اند بدونِ اوردوز از هیچ مخدرِ مرسوم و مجازی هم می شود لذت و البته عمق تولید کرد.

گرچه نگارنده در سالی که گذشت در مورد سینمای وطن بسیار کم کاری کرده است، فکر می کند می تواند از "اعترافات ذهن خطرناک من" بابت وجود داشتنش، طنز و طراوتش ممنون باشد.

در عالم بالیوود هم نگارنده گمان می کند دست کم بابت همین یک صحنه بیانِ دیالوگِ
"-مامان بابای این رو چطور پیدا کنیم؟
-بجرنگ بالی کمک میکنه دیگه..
-توی پاکستان هم؟"
باید از "بجرنگی بهای جان" ممنون باشد و هست.

خلاص!
آدم ها معمولا از سفرهاشان یادگار بر می دارند و سوغات می آورند؛ سالهاست. من هم برداشته و آورده ام. یکی از محبوب ترین هایش برایم، کلکسیونِ حدودا 40 تصویریِ سگ هایی که بی در نظر گرفتنِ زمان و مکان و باقیِ در نظر گرفتنی های ممکن، میلِ خواب را بی درنگی به عملِ خوابیدن تبدیل کرده اند و هیچ محرک محیطی هم بر ایشان کارگر نبوده است و انصاف به خرج بدهیم محیط هم چندان میلی به ارسالِ محرک خاصی برایشان نداشته است و سگ های بیدار را دریافت کننده موثرتری دیده است.سگ هایی که نه صاحب وقارند و نه عزت نفس و نه قائل به آسایش و امنیتی، قلمرویی،سقفی، سرپناهی، اغلب نه حتی سایه ای برای خود. سگ هایی که انگار تمامیِ بار منفی ای که نوع سگ در گوشه گوشه جهان و در افکارِ این و آن بر دوش می کشد را خودشان شخصا تولید کرده اند و بعد هم خوابیده اند.
7 تا از آن تقریبا 40 تا:
راحت می توان In a lonely place* را در تحلیل وضعیت روحی مردی دانست، که لابد نامی جذاب و شایسته مطالعه در روان شناسی دارد این کلا ناگهانی و شدید بودنِ همه چیزش: خشمش، فعالیت ذهن خلاقش، تصمیم گیریهایش و عشقش؛ اما در اصل، تحلیلی روی این مرد انجام نمی شود و دیکسون استیل، فقط نقطه ای است در مرکز، فقط بهانه ای است برای به نمایش درآمدن تمامی اطرافیانش و تحلیل آنها. فیلم از همان ابتدا این را به ما متذکر می شود، وقتی که دیکسون پیش از ورود به رستورانی که محل تجمع دوستان و دشمنان است، به درخواست امضای کودکی متوقف می شود و در حال اجابت تقاضای کودک می پرسد:«من کیم؟» و صدای کودک دیگری بلند می شود که «خودت رو به زحمت ننداز، اون هیچ کس نیست» ، حرفی که با تصدیق خود این نویسنده مواجه می شود، هم زمان با ثبت نامش در دفترچه امضاهای کودک. دیکسون استیل بهانه ای است برای دیده شدن دیگران، درست مانند شغلش و آثارش: فیلمنامه نویس و فیلمنامه هایش بهانه هایی هستند برای به نمایش درآمدن کارگردانان و بازیگران. این مرد ، بهانه ای است برای فکر کردن به آن زن. زنی که نجات بخش وارد داستان می شود: با شهادتش این مرد را از دستگیر شدن به اتهام قتل نجات می دهد و با حضورش شوق نوشتن و لذت زندگی را به او برمی گرداند. زنی که به هرچیز دو بار فکر می کند، درست بر خلاف مرد که مرزی بین فکر و عملش وجود ندارد(شغل نویسندگیش و خلق در آنِ نوشتن، بیش از آن خشمهای ناگهانی موید این مطلب است).
آدم برای اینکه به چیزی دو بار فکر کند باید هر دو بار همان آدم باشد، اما آدمی که هنوز کسی را نجات نداده است، همان نیست که نجات دهنده است.
زنی، روزی توسط مردی دوست داشته شد و او را نجات داد. زن دومی که توسط مرد نجات یافته دوست داشته می شد به ماجرا دوباره فکر کرد و گرفتاری نیافت تا نجات دهنده اش باشد... او هر روز نوشته هایی را تایپ می کرد که مرد می نوشت، جاهایی می رفت که مرد می رفت، صبحانه ای را آماده می کرد که مرد می خورد و صبحانه ای را می خورد که مرد آماده می کرد،حرفهایی می شنید که درباره مرد بود ،به سوالهایی جواب می داد که درباره مرد بود و به مرد فکر می کرد .... پس گرفتار را یافت : زن دوم؛ زنی که زن اول باید برای نجاتش بر می گشت: زنی که توسط مرد دوست داشته نمی شد، که با او جایی نمی رفت، که به او فکر نمی کرد، که حلقه ای را که او خریده بود در دست نداشت، زنی که فرصت داشت به هرچیز دو بار فکر کند. پس جایی در پروازِ پُرِ نیویورک رزرو کرد تا اگر کسی در فکر کردنِ دوباره اش به پرواز کردن به نیویورک، از این کار منصرف شد، آن جا به اویی برسد که باز می گردد از زنِ دوم به زنِ اول.
* به کارگردانی نیکلاس ری، محصول 1950

In a lonely place(Nicholas Ray)-1950
می توانیم به تلاشِ سازندگان "جهنم" بخندیم؛ نپسندیمش. می توانیم تکنولوژی قرن بیست و یکمیِ دم دستمان را نگاه کنیم و به حال ایشان تاسف بخوریم؛ حتی به حال افکارشان، اگر دلمان خواست با آن بادی که امروز می وزد و بعضی ها دوست دارند روشنفکری صدایش کنند(بی آن که باشد) برویم یا همان نوازش شویم. اما نمی توانیم شجاعت تجربه کردنشان را انکار کنیم و ته دلمان کَمَکی هم حسادت نکنیم.

Jigoku/The sinners of hell (Nobuo Nakagawa)-1960
ترکیب موفق موهای بلند بازیگران و باد همیشه وسوسه فیلمسازها و لذت تماشاگران بوده است. معمولا برای به کار بردنِ این ترکیب، دوربین را برابرِ چهره بازیگر قرار می دهند و از باد خواهش می کنند که هنرِ خود را به نمایش بگذارد و دکمه ضبط را فشار می دهند. حاصل، تصویرِ زیبایی است که تنها از توان فیزیکیِ باد بهره برده است و نوازش و لذاتِ آشنایش را تکرار می کند و بس. ریدلی اسکات اما از رهایی که باد در خود دارد بهره برده است و با دور و پشتِ سرِ موهای بلندِ بازیگرانش ایستادن و تصویر کردنِ به هر سو و بی قاعده و نظم رفتنِ موها، تصویری از رهایی تولید کرده است؛ معنایی که بر خلافِ نوازش، آشنا نیست و شاید لذت هم نداشته باشد!

Thelma & Louise(Ridley Scott)-1991
آن چه با تحقیر و تمسخر درباره هندی ها می گویید ولی درباره آمریکایی ها کاملا ندید می گیرید یا با تکبیر و تفخر می گوییدش را این بار می توانید هر طور که صلاح می دانید درباره ژاپنی ها بگویید: نابخشوده شان بازسازی یک نابخشوده آمریکایی است که بنده در کودکی یا شاید نوجوانی،اصلا بگیریم جوانی جوری دیده ام که جز یکی دو لحظه چیز دیگری از آن به خاطرم نمانده است. چون من برعکس شما درباره بازسازی ها بیشتر بر آمریکایی ها سخت گیرم که در راه عامه پسند کردنِ محصولِ اولیه، نخستین اقدامشان پالایشِ هر امتیازِ آن و تبدیلش به یکی از هزاران است، آن قدرها هم از بابتِ این فراموشیِ خودم متاسف نیستم و همان طور که می توانم the departed را مستقل از منبع اقتباسش که به خوبی به یاد دارم، فیلم آمریکایی خوبی ببینم(با در نظر گرفتن منبع اقتباس می شود یک اقتباس سطحی نگر)، می توانم نابخشوده را هم یک فیلم ژاپنی نسبتا خوب ببینم. با همان فلسفه حاکم و همان تقدیرهای گریزناپذیرِ ناشی از همان سردی و سختیِ هوا؛ فقط حیف! حیف که دوربین گاهی آن قدر زیاد به حرکت در می آید و گاهی در جهاتی جا به جا می شود که خلافِ نیاز، تولید حرارت می کند و مانع از نفوذ سرما در تماشاگر می شود.

Unforgiven/ Yurusarezaru Mono (Lee Sang-il)-2013
گیرم که اصلا اهل انیمیشن نیستید؛ از اساس به هرگونه تصویر متحرک آلرژی دارید؛ به محض توجه هرکسی در شعاع نوزده متریتان به سینما، وقتتان فورا شروع به تلف شدن می کند و باید بی درنگی خودتان را از محدوده دور کنید و به ادعیه و آموزش های مفید مکتوب و مستور در چهره های مقدسِ آویخته به دیوارهای وجودتان پناه ببرید تا سم این حرکت از بدنتان بیرون شود و با کلی مواد مفید درونتان را پر و خرسند کنید؛ گیرم از فرط فقدان وقت جهت خاراندن سر، سپرده اید، فرنگ رفته های فامیل، سرخارانِ برقی از سرزمین های موعود برایتان بیاورند و ...؛ اگر همین الآن خواندنِ این متن را رها نکنید و به فشردنِ دکمه استارتِ سرخاران برقی تان مشغول نشوید، تا همین چند کلمه بعدی، در جریانِ کلِ موضوعِ تمرینِ این بار قرار خواهید گرفت و تمام excuse هاتان از کار خواهد افتاد: Beauty and the beast؛ عنوان افسانه ای که یکی از شاهکارهای تا به امروز کمپانی دیزنی است. کار از کار گذشت!
همزبان هایمان دو جور این عنوان را ترجمه کرده اند: زشت و زیبا، دیو و دلبر. در هر دو مورد از لحاظ آوایی به عنوان اصلی وفادار بوده اند و در هر دو مورد، یکی از دو سوی "و" را تغییر داده اند و در هر دو مورد، جا به جاییِ ترتیبی به وجود آورده اند. در نهایت، در هر دو مورد به محتوا وفادارند و منظور به صراحت به مخاطب منتقل می شود. حالا حق با کدام است؟ هیچ کدام ("زیبا و دیو" مثلا) یا یکی از دو مورد؟ با همه گرفتاری هایتان اگر تا به این جای متن رسیده اید، حتما ترجیحی دارید، مگر این که به خودتان دروغ بگویید تا بتوانید از زیر مسئولیت صاحب نظری بودن شانه های نحیفتان که تنها برای تحمل نوازش باد و پارتنرتان تعلیم دیده اند را به در ببرید. ترجیح نگارنده "زشت و زیبا" ست. نخست چون موسیقیِ ترکیب را می پسندد و تکرار آن را لذت بخش تر از دومی می بیند؛ و دوم چون در طاقت کلمه "زشت" ، پوشاندنِ محتوای beast را هم می بیند در حالی که beautyاز کرامات "دلبر" نیست؛ و سوم چون واژه "دلبر"، کارهایی را پیش از داستان انجام می دهد که به تصور نگارنده از وظایف عنوان نیست؛ و چهارم چون "زیبا"، نامِ دلبرِ فیلم هم هست: Belle. اما در کمال حیرت و با مقدار قابل توجهی از تاسف، ترکیب دوم بسیار بیشتر به گوشش (از آن جا که خواننده گرفتارتر از جستجوی مرجع ضمیر است، لازم به ذکی است که این "ش"، گوش را تحت مالکیت "نگارنده" قرار می دهد) می رسد.

همه می گویند امسال طلسم لئوناردو دی کاپریو شکسته می شود و آکادمی اسکار، بالاخره مجسمه طلاییش را در دستان او می گذارد. گمانم همه درست می گویند، چون آکادمی اسکار معمولا به چشم کارگر به بازیگر نگاه می کند و بر اساسِ سختی کار به او پاداش می دهد، نه بر اساس دستاورد هنری؛ مثلا سرد و گرم بودنِ آب و هوای محل فیلم برداری، سنگین و وقت گیر بودنِ گریم، کم و زیاد کردنِ وزن، فعالیتِ فیزیکیِ دشوار برای شرایط جسمی آن بازیگرِ خاص، برهنگیِ طولانی یا سنگین بودنِ البسه، کنار گذاشتن عضوی از اعضای بدن یا فشار آوردن نامتعارف به آن و از این دست. به این ترتیب، معمولا نقش ها برنده اسکار می شوند، نه بازیگرها و شیوه اجرای نقش ها. نقش لئوناردو دی کاپریو در آخرین ساخته ایناریتو،از همان مرحله فیلمنامه، یک اسکار کنار خود دارد؛ نام بازیگرش هرچه که باشد و انجامش هر طور که باشد. اگر به دست این بازیگر نرسید باید باور کنیم که آکادمی با این نام خصومتی دارد.

the revenant ( Alejandro González Iñárritu)-2015
سه یادگار از روزهایی که هنوز بیگ بنگ بلاگفا رخ نداده بود و هنوز عده ای از وبلاگ نویس ها درگیر هزار جور مسئله مهم و جدی نشده بودند و وقت برای با هم به چیزی فکر کردن داشتند:
سومین تلاش برای رنگا*
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۳ ساعت 18:11 شماره پست: 1224
پس از حدود 50 روز و با مشارکت 10 نفر، این پست در 100 جمله نوشته شد:
چهار زانو زیرِ تقلیدِ خورشید نشسته ام، بی آسمان (من)
شکوه ستاره ای در قلبم مرا می خواند (صبا)
گره خورده اند ستاره و خورشید باهم بی هیچ حرفی (محبوبه)
سنگی مرا به یاد می آورد در باد (من)
نشسته است بر درخت،کلاغ پیر (سینوش)
آواز می خواند:واژه ها تهی دستند (صبا)
می پراکند باد خاطراتم را به نرمی (شهلا)
پنجره را می بندد دست (من)
روی صندلی فراغت،کالبدی آرام می گیرد (صبا)
در اندیشه تاراج بی رحمانه باد، به خود می نگرد(شهلا)
غمگنانه رویاهایش را نجوا می کند (هم چراغ)
بانفس ِعمیقی بخـآر ِچای اش را در ریه هایش فرو میکند (banoo)
ابر از آسمان بی باران پاک می شود ، تابستان (من)
و غوغای باد، از کشتزار های گندم تا زردی پاییز میدود (هم چراغ)
از دیوار مدرسه بالا می روم،روز اول مهر(سینوش)
مهربانی در اسارت جان می دهد (من)
خرمالوهای زرد، در غروب آفتاب، طعم گس تنبیه می گیرد(هم چراغ)
من جان میدهم برای ملاقات محبتت (فاطمه)
روز بر می آید در گورستان (من)
سردی مرگ، همچون برف بر تنم می نشیند(هم چراغ)
یاس های دامنه کوه برهنه شدند زیر شلاق بهار (صبا)
من هنوز در پس شیشه چه میکنم؟ (من)
به پیشواز شکوفه های تازه می روم(هم چراغ)
باران گره میخورد به درخت اقاقیا (محبوبه)
راه مرا می خواند(سینوش)
تاریخ، در خلوت خشک خویش انتظار می کشد (من)
آهنگ قدمهایی میشکند سکوت زمان را (زینب)
تاریخ، بی بهانه خود را در بستر زمان تکرار می کند (شهلا)
سرابی بیش نیست؛ آسمان با همۀ ستارگانش (کتایون؟)
او نیز روزی می درخشید (من)
آسمان در چشمان چوپانی،تخم گذاشت (صبا)
گلستانی متولد شد (من)
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست(سینوش)
لک لک آرام در کنار آبگیر به انتظار ایستاده است (کتایون؟)
ماه،چون ماهی در اسارت آب افتاد(صبا)
مبادا پرنده ، ماهی را به یغما بَرَد! (من)
در برگها جنبشی دیده نمی شود(کتایون؟)
صدای مرگ برگها در زیر پایم چه گوش نواز است!(فاطمه)
ناله ی خزان را گوشی شنوا نیست! (زینب)
تابستان تمام قد ایستاده جلوی پادشاه فصل ها:پاییز(صبا)
لاله ها می رقصند(کتایون؟)
این خونِ بی تابِ کیست؟ (من)
کوه در بهت فرو رفته(کتایون؟)
شانه می زد آبشار،گیسویش را روی کمرگاه کوه(صبا)
امشب جیرجیرکها هم خاموشند(کتایون؟)
رودِ سرخ، سپیدیِ برف را می شوید و یخ می زند (من)
ماه روی خود را پنهان کرده(کتایون؟)
چهره ای در حجاب شب،اشک می ریزد(صبا)
درختِ درد، قامت افراشته می کند به پاسِ آبیاری (من)
قلبها شکسته اند(کتایون؟)
خرده شیشه ها،روح را می خراشند(صبا)
بهانه ای نیست برای کشیدنِ انتظارِ روزِ نو (من)
زندگی روی شیروانی بندبازی می کند(صبا)
دختر فریاد بلندی می کشد(کتایون؟)
گیسوان رها شده اش را باد به یاد ها می سپارد(هم چراغ)
بر اتش می نشیند،ققنوس خسته(سینوش)
گلستان بر باد می رود (من)
دشت های عریان لب تشنه، خواب می بینند(هم چراغ)
برف، جویباری می شود، دعوتگر (من)
آسمان کدر شده(کتایون؟)
کودکی خورشیدوار بر ابر پیروز می شود (من)
پیاله ها هم از می نابش مست می شوند(سینوش)
آتشی شعله ور می شود ؛ در دل ها(کتایون؟)
مردی بر سایه روشن چهره ای،دست می کشد(صبا)
وه چه رویاهایی! دشتها از خواب بر می خیزند(سینوش)
چرا بیدار نباشم در قحطیِ تابستان و سردیِ زمستان؟(من)
چرا نخندم به پاییزهای زرد بی حاصل؟!(هم چراغ)
زندگی را دود می کنم بر پهنای بال پروانه ها(صبا)
برگها می خندند(کتایون؟)
هنوز نفهمیده ام سرخی برگها از آتش خشم است یا از شرم؟(فاطمه)
خبر آمده بهار دامن پر سیبش را روی درخت ها تکانده است(صبا)
کدام را باور کنم؟ آتش برگ ها یا خبری که صبا برای ما آورده است؟(هم چراغ)
بی یاریِ باد، آتش دامن کوتاهتری داشت (من)
تیتر بهار در باجه زمستان،یخ زد!(صبا)
هراسان از تنگ کوچه های بی برگ گذشتم(هم چراغ)
سایه های روی دیوار ،در آغوشم کشیدند(صبا)
پرنده های هراسان از خاطرات کوچه پرکشیدند(هم چراغ)
نه به بهار اعتمادی هست نه به زمستان(سینوش)
رنگِ حقیقت را زاویه ی خورشید تغییر نمی دهد(من)
از طلوع تا غروب به تماشای همه می نشیند؛ بی توقع(کتایون؟)
شب که از راه میرسد با ستاره ها میعادی تازه می بندد(هم چراغ)
شبرنگ های روی سرعت گیر، ستارگانی فرو افتاده اند(من)
روشنایی شمشیری است که در قلب شب شکسته(صبا)
سپیده دم را به تیغ می برد(هم چراغ)
صدای کشیشان همه جا را پر میکند(سینوش)
جایی باقی نمانده است برای نگاه(من)
فرشته ای را می خواهم بسان آدمیان(صبا)
آدمیزاده ای بود نخستینی که آدمی کُشت (من)
در دلش بتی داشت(زینب)
جهان با یک چشم بسته،نیم می شود(صبا)
چشمی در درونم باز می کنم(فاطمه)
فرشتگان،بتها و خدایان محو می شوند در نور درونی(سینوش)
نوری پنهان است در مزرعه آفتاب گردان(صبا)
روی تخمه های روی میز، جز به سوی دهان ها نیست(من)
دهان ها مرگ را میلبعند(هم چراغ)
بیابان، زنده است و پُر آفتاب (من)
دامن پر چین خورشید در چشم می رقصید(صبا)
دیگر به پایان راهی نمانده است(هم چراغ)
باد هم بی نفس شده است (من)
چشم هایم را می بندم تا جهان را از یاد ببرم(هم چراغ)
______________
* رنگا نوعی شعر ژاپنی است که ما به این شکل شناختیمش: 1 و 2
(برای اینکه بدانید قضیه چیست، این پست را بخوانید لطفا.)
1.نورِ سرد به چشم فرو میشود از پسِ بادِ پشتِ شیشه (من)
2.اشک می غلطد بر گونه ی گرم جوان (زویا)
3.قطره قطره می چکد، برفِ دیروز (من)
4- گیسوی تو در باد میرقصد (هم چراغ)
5- زمان می لغزد از میان باران (کتایون؟)
6- کبوتری پرواز را فراموش می کند (زویا)
7- سایه ای نزدیک می شود (کتایون؟)
8.رنگین کمان را نشان می دهد (من)
9- دست می سایم به کوشش رقصان نور (هم چراغ)
10- نور چراغ، مِه را می شکند(کتایون؟)
11.خط سفید ممتد، دامنِ سیاه را دو نیم کرده است (من)
12.سری از بدنی جدا میشود (سینوش)
13- و خون به قتلگاه خورشید میپاشد (هم چراغ)
(برای اینکه بدانید قضیه چیست، این پست را بخوانید لطفا.)
1.نورِ سرد به چشم فرو میشود از پسِ بادِ پشتِ شیشه (من)
2.کنارِ شومینه نشستهام یک استکان، چای در دست (هم چراغ)
3.پنهان و پیدا می شوم در دایره ی کوچک (من)
4- سایه های روی دیوار در حریق سکوت شعله ور میشود (هم چراغ)
5- شوق می جوشد در دل (زویا)
6.باد، خاکستری روی همه شعله ها می نشاند (من)
7.سرو، سر خم می کند به سوی رود (زویا)
8- در این لحظههای خاموش، من از تو بارورم (هم چراغ)
9. خورشید بر جای پای تو می تابد (من)
10.بهشتی می آفریند در دل،یخ در بهشت (سینوش)
11-و این عشقی است جاودان (هم چراغ)
12.که دریا را به بوسیدن خاک می آورد (من)
13- بنفشه را به بهار میآویزد(هم چراغ)
14-کودکی اولین آسمانش را می بیند (من)
15-و مادران، آوازهای عاشقانه میخوانند(هم چراغ)
16.پشت مردی خم شده است(سینوش)
17.دانه ای می کارد (من)
18-و زمین، بارور از رستن ها و شکفتن های ابدی میشود(هم چراغ)
19. دختری زلف به باد می سپارد (زینب)
٢٠.خوشه های گندم دسته می شوند (من)
21. نان به سفره می آید(زینب)
22.نطفه ای بسته می شود(سینوش)
23. چشمی خون می گرید (زینب)
24.خدایی آبستن شیطان است (سینوش)
25. و راه، دیگر راست نیست (من)
26. رازهای نهان آشکار می شوند(زینب)
٢٧.چه مأمن ها که در بیراهه است (من)
28.کرکسها بر بام خانه ها نشسته اند(سینوش)
٢٩.تن ستبر کوه، ناتوان از رهایی است (من)
30.سایه سیاه ابر بر شانه های کوه سنگینی می کند (شهلا)
31.راهی زیر پای مرد، خفته است (من)
32.مردم از پلکان توبه بالا می روند(سینوش)
33. زن؛ بیدار می شود (کتایون؟)
34. بهشت در آتش است (من)
35. دردها خسته اند(کتایون؟)
36.آرامش زن، مرهم درد می شود (شهلا)
37.سکوت درد آرامش قبل طوفان است (سینوش)
38. کرمهای شب تاب از پرتو چراغهای کوچک خویش شرمسارند(کتایون؟)
39.از اجاق خاموش، نان بیرون نمی آید (من)
40. آه گرمی بخش خانه ایست (زینب)
41. آتش در شکمهای گرسته شعله ور است (کتایون؟)
42.سفره خالی از نان است (شهلا)
43. همه منتظر دمیدن سپیده نشسته اند (کتایون؟)
44. سپیدی پیام آور امید است (شهلا)
45.سپید تاری عنکبوت بر آستان غار تنید (من)
46-خاموش شد خورشید روی بستر سرخش (صبا)
47. شب در ظلمت اندیشه های پریشان آغاز می شود(کتایون؟)
۴٨.رنگها به هم می آمیزند (من)
49. سایه ها از کنار هم می گذرند (کتایون؟)
50-جای پای اندیشه ای زیر شن های سکوت محو می شود (صبا)
"قاتل" پر از تصاویری است که بعدها تبدیل می شوند به موتیف فیلم های جان وو. موتیف هایی که دوستشان داریم (ماهایی که دست کم بعضی فیلم های جان وو را دوست داریم، نه شماهایی که نام و نام خانوادگیش را دوست ندارید چون مثلا شبیه پیر پائولو پازولینی نیست!). فرق اینجاست که در "قاتل"، این تصاویر ستاره فیلم نیستند. وقتی می گوییم ستاره فیلم، همیشه منظورمان او نیست که خودش برای خودش یا به قول فرهیختگان، خودبسنده، تولید نور کند. گاهی (شاید بیشتر مواقع)، منظورمان این است که ابر و باد و مه و خورشید و فلک، یا همان تمامی عواملِ دیگر فیلم، دست به دست هم می دهند تا او بدرخشد؛ و خب ما هم خورشید را ستاره می دانیم هم آن هایی که هزاران هزارشان از هیچ شبی روز نمی سازند را.پس الآن که من می گویم ستاره "قاتل"، فیلمنامه است شما بر نمی دارید و به رفقایتان نمی گویید که فلانی گفت فیلمنامه "قاتل" محشر است و قربان صدقه اش رفت و برویم کیفش را ببریم و از این جور چیزها، نه؟ فقط فکر می کنید که از نظر فلانی که من باشم، فیلمساز بیشتر از هر چیز به فیلمنامه اش اهمیت داده است، آره؟ و این، ضعفی است که بعدها جان وو می پوشاند و فیلم هایی می سازد که کارگردانی و تصویر ستاره هایش هستند و فیلمنامه از خدمه شان.

the killer* (John Woo)-1989
_____
*شما می دانید Killer را باید "قاتل" ترجمه کرد یا آدمکش یا چی؟
مرد، ایستاده؛ زن، نشسته؛
مرد تکه کاغذی به زن می دهد: بخون و امضاش کن!
زن، انگار توهینی به او شده باشد یا مرد خاطره سلفی گرفتن با اژدهای هشت سری که از دهانِ هر سرش، آتشی به یکی از رنگ های رنگین کمان و از هشتمی هم رنگی که بشر هنوز نشناخته بیرون می آمده است را تعریف کرده باشد یا اصلا همین الآن این سلفی را به او نشان داده باشد، با تعجبِ توام با دلخوری می پرسد: بخونم؟
مرد، خیلی عادی، انگار درباره طعمِ سسِ همراه با ساندویچِ سفارشیش با مسئول تحویل مذاکره می کند یا مثلا مفاد برگه ای که قرار است امضا کند را می خواند پاسخ می دهد: میل خودته؛ به هر حال agreement (باز هم من و چالشِ چگونگیِ مکتوب کردنِ کسره پس از کلمه بیگانه تا شما بتوانید "اگریمنته" بخوانیدش) دیگه!
به طرفه العینی (فرض کنید غلط چاپی است و دو نقطه از دست من افتاده زیر پایم و اهمیتی ندهید که بلد نیستم جای این حرف را روی صفحه کلید مقابلم پیدا کنم)، هرکدام از کلمه های سخنرانی های زن های طفلکیِ ستمدیده کاملا بی تقصیرِ قربانیِ تاریخ و جنس برترِ(برتری که در سخنرانی به جنس دیگر داده می شود با دادنِ تقصیر به او) توی تولیداتتان(این شما، نوعی است؛ حتما می دانید) را باد به سویی می برد و آلت جرم در دستانِ خودشان دیده می شود، به وضوح و رنگارنگیِ دمِ خروس!